|
بهار پاییز
|
||
|
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد |
در زمان امام صادق (ع) زنی بد کاره فوت می کنه،،، وقتی میان این زن رو دفن کنن از بس این گناه کار بوده،،، تا سه بار زمین این زن رو پس می زنه...
خانواده این زن نزد امام صادق(ع) میرن و از ایشون طلب کمک می کنن،،،، امام هم در جوابشون میگن کمی از خاک کربلا، خاکی که بوی جدّم حسین (ع) رو می دهد بر روی قبر بریزید و این زن را در آنجا دفن کنید...
آنها این کار رو می کنن،،، زمین تا بوی حسین(ع) را حس می کنه دیگر این زن رو پس نمیزنه
می خوام بگم که چقدر این خاک کربلا پاک و مطهرٍ که زن بد کاره رو هم از گناه های بسیار پاک می کنه
از قدیم هم تربت حسین(ع) درمان بخش بیماری های نا علاج بوده این خاک انرژی شو از کدامین انسان پاک میگیره؟؟؟؟ از همون حسین(ع) که ما به راحتی با عزاداری هامون زیر سوال بردیمش.....
حسین(ع) هیچ وقت مظلوم نبوده،،،، فقط به خاطر نماز و نهی از منکر جهاد کرد،،،،پس چرا بعضی ها از نماز خوندن من و امثال من تعجب می کنن؟؟؟؟؟
از امیرحسین عزیز ممنونم...راستش یه بار بم گفت در مورد عزاداری و طرز پوشش و برخورد جوونا توی عزاداری امام حسین مطلب بنویسم اما..... .این متن رو خودش نوشته.بازم ممنون....!
۲. افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم.
۳. دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت .وقتی زرد میشه وقتی میمیره وقتی از درخت جدا میشه بازم پای همون درخت میفته.
۴.هیچوقت مغرور نشو!برگا همیشه وقتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن.
گرگ وقتی به یه گله گوسفند حمله می کنه،10 12 تا از اونارو درب و داغون می کنه ( یا آش و لاش،قاش قاش<<عزیزم گرگ هیچوقت چیزی رو قاش قاش نمی کنه!(حرکت دست فراموش نشه)>> ) دست آخرم یکی از گوسفندارو می گیره، می بره تا بخوره...!اما یه ببر وقتی به یه گله آهو یا غزال(من عاشق غزالم!)حمله می کنه فقط یکی از اونارو می گیره و کاری به بقیه نداره...! اینجا کارایی گرگ بیشتره!
یا مثلا"بعضی از کنه ها یه هو( همینجوری گُتره ای)50 60 تخم حشره رو سوراخ می کنن و فقط از 10 12 تا از اونا تغذیه می کنن...!این یعنی حدود تغریبا" 5 برابر افزایش کارایی...!(ریاضی دانان عزیز ببخشن اگه تَخمینمون اشتباست!)
اینارو چرا اینجا گفتم نمی دونم....مو ضوعی ندارم که در موردش بنویسم!
در مورد نظرِ یکی از دوستان که خواسته بودن بدونن منظورم از اینکه اونجا نوشتم دوست دختر،دوست پسر چیه؟....باید بگم یه مطلب قبلا" در رابطه با دوستی پسرا و دخترا در ایران و جاهای دیگه نوشتم....اون رو بخون جواب سوالت رو شاید بگیری!(نگرفتی دیگه.....!)
درین رابطه هیچی نمی نویسم می دونی چرا؟...چون اینجور وقتا هممون چه دختر،چه پسر می شیم بچه های پیغمبر و می خوایم یه جوری ثابت کنیم که اینهمه نامردی، اینهمه کثافت کاری،این همه...( لا الاه الله)،تقصیر جنس مخالفه...هممونم یه جوری وانمود می کنیم که انگار مظلوم ترین موجودیم و در حقمون بد کردن و یادمون می ره که ماها کجاها چی کار کردیم!(اینجاس که میگن حق یا هِ جیمیه)
خدایی بعضی وقتا بشینی یه حساب سر انگشتی بکنیا می بینی کارایی ما آدما از اون کنه ی میکروسکوبیه هم بیشتره!بگم خجالت بکشیم؟(خب یکی اول به خودِ من بگه)...بگم نکنین....بگم بکنین....چی چی بگم؟دست خودمونم نیستا...عجیب این جنس مخالف واسمون معماایه که خدایی نَمکیَک که اوساست تو این کارا مونده توش که چجوری این معمارو حل کنه.....!
ته ته ته همش می خواین بگین چون محدود بودیم از اول اینجوری حریس شدیم؟چون هی گفتن وای خدا مرگم بده(مدل مامانا بخونینش) معنی نداره،دختر با پسر دوست باشن،ماها اینجوری هستیم؟می خوای بگی چون هر5شنبه،جمعه ایست بازرسی می ذارن و در طول هفته هم طرح ارتقا امنیت اجتماعی گذاشتن ماها دیگه نمی دونیم از دوریه جنس مخالف چی کار کنیم؟(آه ماکسی میلیانوس!!!!!)
اروا شیکممون ما هم از همه ی اینا می ترسیم و جون خودمون به همش گوش می دیم وواسمون مهمه که وااااااای مامانم اینا!از وقتیَم که این طرحا اومده از تفریحمون،از پسر بازیمون،از دختر بازیمون زدیم که نبادا(همون مبادای خودمون).....!
.....
......
.......
.........
خلاصه اینکه یه لطفی کنین دوستان اگه مو ضوعی به ذهنتون رسید بگین،اگه چیزی به ذهنم رسید و چیزی بلد بودم در موردش می نویسم.
کلی مرسی دارین!
اول یه نفس عمیق....
میدونی وقتی تو شکم مامانامونیم اولین نشونه ی حیات با یه دم شروع می شه(حالا بحث علمیش بماند<<جاش نیست>>)،بعد از n سال زندگی وقتی تو بستر مرگ داری وصیتت رو به ندیده هات میکنی ته ته تهش با یه بازدم می ری ....کجا؟(این و دیگه هر کسی بهتر از من و ما می دونه)،خلاصه فلسفه ی اینکه می گن فاصله ی بین تولد تا مرگ یه نفس همینه.....
با هر دستی که بدی با همون دست پس می گیری..
هرچی روی اون خط صاف(حالا گاهیم کج و2راهی)راه میری،یه کارایی می کنی یه حرفایی می زنی یا میبینی و میزنن که...لا اله اللالله.....
آقا بریم سراغ اصل مطلب که دیگه حالم از هرچی حاشیه س به هم می خوره،گلایه دارم اما کفر نیست(استعاره بود؟)از کی یا چی بماند اما ته تهش می رسم به خودم و امثال خودم دختر یا جنس مونث.نمی دونم چقدر شناختی این جنس رو اما ناکس....!
یه چیزی رو همیشه توی پسر تحسین کردم و می کنم(آقایون پررو نشین)اونم اینکه ندیدم تاحالا یه پسر بین دوست دخترش با دوست خودش،دوست دخترش رو انتخاب کنه...توی هیچ موردی ندیدم...مرام و معرفتشون توی این یه مورد و واسه دوستاشون خداااااااس،تبریک می گم(چیه؟خوشت اومده؟باد کردی؟).....
من دختر این یه قلم جنس رو ندارم....اعتراف می کنم که توی دورو بریای خودم وحتی گاها" خودم ندیدم(نمی خواد واسه من دور برداری حالا...به من و ما بتونی دروغ بگی به خودتم می تونی؟)..آقا نیست! مثلا" تو تا 1 ثانیه پیش داشتی خودت رو واسه منی که فلانجا گیر افتادم می کشتی...با سرعت جت داشتی می یومدی،حالا زنگ زدی که الو فلانی ،نَمیکیک زنگ زده که بریم با هم ناهار بیرون نمی رسم بیام پیشت تو یه کاریش بکن؟.....که می خوای بری با نَمکیک ناهار بیرون؟
یا مثلا" سر جلسه ی امتحان همچین افتادی رو برگت که 1میلیمترم معلوم نیست ازش هرچی ایما اشاره،صدا،جیغ و فریاد(گاهی حتی لگد،تو سری،خودکار،مته)نخیر!ولی تا آقای فلانی یه پیس می گه، کم مونده برگت و تقدیم کنی؟چه خبره؟.....
یا مثلا" حاضری من و جلو دوست پسرت خراب کنی!یا بزاری کنار که چی؟آقا به تیریش قباش بر خورده؟(به درک،ناراحت شد که شد)...یا دوس ندارن با من بگردی؟.....
نمی دونم ما دخترا چرا وقتی همدیگرو می بینیم دم از رفاقت و دوستی و آه زندگی چه زیباست وتو خواهرمی و من مامانتم و ازین حرفا می زنیم ولی پاش که می رسه طرف حتی حاضر نیست به خاطر تو،تویی که می دونه،می فهمه(امیدواریم به خدا)به خاطر اونه الآن اینجایی،به خاطر اون که پاشدی اومدی توی این جمع غریب!بعد واست sms (همون پیامک ما ایرانیا)بزنه که وای گلم ببخشید،خانومی ما با بچه ها رفتیم فلان جا نشد بیایم،ببخشیدا،ناراحت نشیا،گفتم تو که نشستی دیگه اذیت نشی(بمیرم که چقدرم...).....!
نه که نخوایما کلا" نمی تونیم...می دونی این جنس (!) در مقابل پسرا چنان ضرافتو لطافتی نشون می دن که دهان از بیانش قاصره....!
حالا شما خون خودت رو کثیف نکن....صلوات بفرس!
بعد از n سال امدم تو کوچه پس کوچه های دلم و دلت پرسه بزنم که....
55 تا نظر گذاشته بودید،کلی مرسی دارین،کلی از اینا خلاصش اینکه.....
اونایی که موافق بودن که(آیا چجوری مگه ممکنه؟)خب حالا،اوناییم که مخالف بودن(چگونه بتوان مرا چی چی؟)،هر 2 گروه کمال ممنون دارم ازشون....
عاشق ناشناس و گودزیلای عزیز ممنون می کنید من و مارو اگه ازین چیزا ننویسید....ما توی این یه قلم جنس از محبت خارها گل می شود(چه ربطی داشت؟)،خلاصه من گفتم که بدونین اینجا از این کل کلا نداریم.....
یه متن نوشته بودم در مورد(به تو چه؟)...که می خواستم بزارمش اینجا اما توی موبایلم save نگه داشتم تا شاید.....(البته واسه مخاطبام خوندمش)اما هیچکدوم نفهمیدنش حتی خاتون(2 نقطه دی J).
موضوع خاصی ندارم اما قول می دم به یه چی پیله کنم یه مشت جفنگ بریزم این تو که الاقل تو بشون بخندی و تو دلت بگی (بییییییییییییییییییییپ) خل!....... .
دلم واسه حال هوای گرفته ی ننوشته های نوشته هام تنگ شده بود...تورو نمی دونم اما من یکی خفنننننننن منگ این اراجیف پرت و پلا شدم(همش رو هم به 1 گرم می رسه؟)....
خستت کردم می دونم...اومدم که تهش برسم به اینکه هنوزم خالیم!
آره قبول دارم هنوز خیلی چیزا واسه گفتن هست....چیزایی که شاید (که نه حتما"!)تاحالا اصلا" در موردشون فکر نکردیم...لابد مهم نبوده یا به چشم نمیومده...مثل اون پسرک فال فروشی که توی یه روز باروونی با التماس ازت می خواد که یه فال ازش بخری تا شاید شاید بتونه با اون پول یه پلاستیک بخره و فالاش رو بریزه اون تو تا دیگه خیس نشه!!!!یا مثل اون دخترک گل فروشی که هر از گاهی سر چارراه وایمیسه و با نگاش دنبال یه چهره ی مهربونه که ازش یه گل بخره!!!
خیلی چیزا واسه گفتن هست...مثل اون جوونی که یه شب بی هدف بدون هیچ انگیزه ای از خونه می زنه بیرون و راه میافته تو خیابون(اینکه به چی فکر می کنه یا می خواد به کجا برسه !!!!!).......بگذریم.
حرف واسه گفتن زیاده...گفتن از مرفهین بی درد...یا از....
گفتن از( ! ) فایده ای نداره...چون آدما نیاز به دل سوزوندن ندارن....اینکه بدونی یه زن زحمت کش یکی که یه زمونی تو اوج بوده و حالا از عرش افتاده به فرش واسه من و ما چه سودی داره؟اینکه بدونیم ( ! ) زیادی هستن که با داشتن یه شوهر معتاد و 4 5 تا بچه (که خدا می دونه چندتاش خلفه)هر روز ساعت 5 صبح میاد بیرون و تو خونه ی من و ما زحمت می کشه تا آخرش دست کنی تو جیبت و 5000 تومن بزاری کف دستش و کلی از کاراش ایراد بگیری(به جز ایرادایی که از صبح ازش گرفتی و اون با صبوری گوش کرده و سعی کرده که رفعش کنه).....تازه به قول خودت از سرشم زیاده...مگه چی کار کرده؟؟؟؟!!!!!
دیدن نگاه غمگین دخترک 12 13 ساله ای که هر از گاهی با مامانش میاد تا کمک حالش باشه و اگه بخواد با بچه ی صاحب خونه بازی کنه،نگاه غضبناک مادر بچه اون و از این می ترسونه که نکنه با این کارش مامانش کارش رو از دست بده.....
دونستن اینکه یکی بعد این همه وقت تونسته با 10 میلیون یه جایی رو زیر این آسمون 10 میلیونی پیدا کنه حالام یکی از اداره ها (مثل اداره ی گنج یابی <<همون آب و فاضلاب>>) به یه بهونه ای درودیوار خونش رو خراب کردن و جواب اینکه خواسته بدونه دلیل این کار چی بوده فحشای مرد افغانی بوده....واسه من و ما مهم نیست....
می دونی یه چیزی رو تازه فهمیدم اینکه ما تو یه جامعه ایی زندگی می کنیم که همه با هم برابرن(چه حقوقی چه حقیقی!)...من با (! ) برابرم،تو با اون پسرک فال فروش،ما با اون دخترک سر چارراه...فقط،فقط نمی دونم چرا لباسامون ،وضع ظاهریمون،طرز حرف زدنمون یا حتی نگاهمون فرق می کنه....ماها برابریم توی همه چیز اما چرا آرزوهامون متفاوته؟چرا من انقدر راحت از کنارش می گذرم و التماسش رو نمی شنوم اما انتظار دارم یه جای دیگه یه زمان دیگه یکی صدای من و بشنوه؟؟؟
چرا اون روز وقتی اون پسرک لال برای بار دوم از بابا یه تیکه کباب خواست بابا بجای کباب،پسرک و به باد کتک گرفت؟این سوال 15 16 ساله که تو ذهنمه...شاید از نظر بابا اون نصفه کباب قبلی واسش کافی بوده...اما چرا باز درخواست کرد؟یا شاید بابا انتظار داشت پسرک به جای ایما و اشاره و صدا های نا مفهوم ازش تقاضا کنه !!!!.....
آره همهمون برابریم،هیچ تفاوتی بینمون نیست...پس فایده ای هم نداره دونستن اینا...چرا چون من وما همیشه دنبال یکی بودیم که بار غم دلمون رو(خدایی کلمه گفتما!<<بار غم دل>>) به یکی بگیم تا یکمی دلداریمون بده یا باهامون هم دردی کنه و خودمون رو گول بزنیم اما پسرک هیچ وقت ازت یا ازم یه همچین خواسته ای نداشته تازه اگه داشته باشه با نفرت بش نگا می کنی و قدمات رو تند می کنی تا ازش دور شی....اره هممون یکی هستیم .... .
همه خواهر رو برادریم فقط موندم چرا اون شب کسی کمک نکرد اون زن گدا رو به بیمارستان برسون و فرداش روزنا مه ها با تیتر بزرگ خبرمرگ یه متکدی رو چاپ کردن(خوبه باز مرگش باعث شد تا ....!).
منم مثل تو و ما و شمام....می بینی حرف واسه گفتن زیاده...خیلی زیاد...اما همش در حد حرفه،نه چیز دیگه...واسه ما فرقی نمی کنه یکی کمتر یا بیشتر(گاهی حتی کمترش بهتر یه جاهایی<<مثل صف کوپن بلکه به تو بیشتر برسه!>>اِی احمق!).
همین....!
سلام:
خیلی وقت بود که نیومده بودم...حتی نظرات رو هم چک نکردم...مسافرت نرفتم...کسالتم که (نه فکر نکنم!)نداشتم...پس چرا نیومدم؟....نمی دونم...مطلب نبود....شاید بود و من نمی خواستم که بنویسم...شایدم.....!!!!
اما چرا مطلب بود...می خواستم در مورد اون پسر 14 ساله بنویسم که کنار دوست دخترش نشسته بود و سیگار می کشید...یا از دختر و پسری بنویسم که توی کافی شاپ لب تو لب بودن(جاتون خالی...!!!)...یا اینکه بنویسم چرا یه جاهایی شده مهد کودک(همون پاتوق)...اما وقتی فکر کردم دیدم خداییش اینا به من و ما ربطی نداره...یا اگه داشته باشه نوشتنش فایده نداره...چرا؟
چون بازم فردا کسایی پیدا می شن که بخوان توی کافی شاپ لب تو لب بشینن(تازه ما پارک و ماشین و کوچه و.... فاکتور گرفتیم)...یا بازم 14 ساله های زیادی هستن که بخوان سیگار به دست کنار زیدشون(zeid) بشینن و سیگار بکشن...یا اصلا" اگه مثلا" اون مهد درش تخته بشه دیگه جایی نیست که تبدیل به مهد بشه؟....
نوشتن در موردشون بی فایدس...می دونی چرا؟...چون اینا سرگرمی شده....نمی تونیم کاری کنیم...اگه سیگار نباشه یا اگه زندونیش کنی توی خونه یا همین مهد رو ازش بگیری چه کار دیگه ای هست که سر گرمش کنه؟(ترو خدا تو هم مثل اون هزارو n نفری که می گن <<یعنی چی اینهمه سر گرمی تو دنیا هست خب یه کار دیگه بکنن>> حق به جانب حرف نزن).....فلاسفه ی محترم می شه بگین اینهمه سر گرمی که می گین کدومان؟...بعدشم مگه من و ما سیگار نکشیدیم و نمی کشیم؟...مگه همه ی ما یه جایی رو واسه خودمون تبدیل نکردیم به مهد؟....همه ی ما و شما دختر پسرای پیغمبریم؟
می بینی نوشتن در مورد چیزایی که خودمون بهشون اعتقادی نداریم(حالا اگه داریمم زیر خط فقره اندازش...!!!!)فایده ای نداره...داره به نظرت؟
بگذریم...به من و ما ربطی نداره....گفتنشم فایده نداره...به قول یکی گفت:پدر و مادرای این دوره،زمونه خیلی open mind (همون روشن فکر خودمون) شدن....اما بعد خودش جواب داد:ولی خوب چارَشون نمی کنن بدبختا....آره بدبختا....اماچرا؟....
این مدت هرچیزی که نوشتم یا پاک کردم...یا save نکردم...عصبانی بودم...از کی نمی دونم...شاید از منِ خودم یا از خودِ منم....جمله های زیادی از ذهنم گذشت که می خواستم بنویسم اما نمی شد....گنگ بودم و نمی تونستم(یا نمی خواستم..!!)اونارو به هم وصل کنم و بنویسم....
من چرا دارم اینارو اینجا میگم؟...بش می گن انفجار...دیگه نمی شد جلوشو گرفت....دلم تنگ شده بود واسه همتون!!!...دلم تنگ شده واسه خودِ خودم!!!!...
خلاصه اینکه:
من برگشتم...!
من یه جوون ایرونیم....غیرت دارم....مثل بقیه نیستم که قیمت داشته باشم....!
این چیزی بود که تو صفحه ی یه بنده خدایی(توی yahoo 360) خوندم<<باز حس کنجکاویم گل کرده بود>>.حالا کی بود و چی بود و چی کاره،بماند!اما واسم جالب بود.....
میدونی؟!وقتی ازت سوال می پرسن که تو چجور آدمی هستی یا می گن خودت رو توصیف کن (غریب به همه کس!)از خودشون تعریف می کنن،یا خصوصیات اخلاقیشون رو میگن...اما این نوشته یه جورایی به دلم نشست....چراش رو نمی دونم!
شاید به خاطر این باشه که من رو یاد خیلی چیزا انداخت،یه لحظه یادم اومد من و ما کی هستیم و واسه چی اینجاییم.یه چرخ بزن(واسه چیش مهم نیست)اما وقتی می چرخی دنیا رو گردون میبینی،همه چیز از جلوی چشمات با سرعت و حلالی رد میشن(حالا این حرف چه ربطی به موضوع اصلی داشت،مگه فرقیم میکنه که نره یا ماده؟).......
غیرت خوبه...کسایی که دیدم و شناختم(چه پسر چه دختر) وقتی بحث اینجور چیزا می شه میگن چیز خوبیه و واجب!....بعضیا میگن قشنگه(شاید یکی از اون بعضیا من باشم،نمی دونم هنوز!)،وقتی می بینی یکی روت غیرت داره،یه جور احساس(شاید خوشحالی) مشئوفیت!!!!!! بت دست میده،دخترا می گن واسه ی یه مرد لازمه این غیرت،اما..... .این اما کار رو خراب می کنه چرا؟(همون حرف همیشگی>> چون چ رو چسبوندن ....).بعضیا خیلی غیرتی و بد تعصبن(خدا صبر بده!)،بعضیام بی بخارن.نه به اون شوری نه به این بی نمکی!......
به نظرت پسرا چی؟...پسرا چی چی؟...منظورت اینکه پسرا هم از غیرت خوششون میاد؟....یه بار یه بنده خدایی یه جایی گفت:پسرا خوششون میاد،وقتی می بینن طرفشون نسبت بهشون حساسه و در بعضی از موارد عکس العمل طرفشون رو دوست دارن.نمی دونم به این حس توی دخترا میگن غیرت یا نه؟بعضیابش میگن حسادت!!!!!...اما دقت کنی خداییش خداییش،توی این مورد پسرا حسود ترن(آقا این بحث همینجا مسکوت می زاریم دعوا نشه)....میریم سروقت موضوع خودمون!>>>غیرت.....
غیرت رو کیا کجاها دوست دارن(به من چه آیا؟)هرکسی یه جوره...آدما با هم فرق می کنن،کف دست که مو نداره چرا می خوای بِکَنی؟....
حالا میرسیم به بحث قیمت....آقا خیلی بالاست ،بیداد می کنه این تورم لامسب!خدا باعث و بانیش رو ذلیل کنه،که چی؟....مثل بقیه نیستم که قیمت داشته باشم!...یعنی چی؟مگه می شه روی آدما هم قیمت گذاشت؟یا روی غیرت و اعتقاداتشون؟
یه چیزایی همگانیه(مثل دستشویی عمومی<<خدایی مثال زدماااا!>>)....یه چیزایی به هممون ربط داره و دیگه شخصی نیست...گاهی وقتا من و ما نسبت به یه چیز مشترک غیرت داریم،ممکنه با هم متفاوت باشیم اما توی یه چیزایی مشترکیم.اینجور اعتقادات همیشه باهامون بودن و هستن و خواهند بود،خیلی خوبه بعضی وقتا یه چیزایی رو به یاد خودمون بیاریم،مثل بچگیامون.....
وقتی هممون (دختر و پسر)توی کوچه یا پارک محله با هم بازی می کردیم،اون وقتا اگه یه زمانی یکی از بچه های بزگتر یا کوچیکتر محله ی دیگه میومدن ومی خواستن یکیمون رو اذیت کنن یادته چجوری همه با اخم نگاش می کردن و چجوری پشت سر یا جلوی بچه محلمون وایمیسادیم که نشون بدیم اون تنها نیست؟... توی دنیای بچگی خیلی کارا کردیم که ممکنه یه کمی شبیه این باشه.می دونم ممکنه نشه بش گفت غیرت یا نشه اونجوری که ما آدم بزرگا بش نگا می کنن،بش نگا کرد اما توی عالم بچگی هنوزم با هم بودیم... .
بالاخره امتحانا هم تموم شد(یه صلوات محمدی)،میونه اون همه امتحان زشت یکیش خداااا بهمون حال داد جای همتون خالی......
حدود 7:30 رسیدیم دانشگاه و رفتیم طرف بردی که اسامی وشماره ی صندلیا رو زده بودن (که نزده بودن)بعد از اطمینان از اینکه سر کاریم و یه مشت کل کل با بچه ها و مثلا" مرور درسا ورفع اشکال(بلا به دور!)،طرفای 7:55 اسامی وشماره هارو زدن و بعدازون سرازیر شدیم طرف کلاسا تا جاهامون رو پیدا کنیم و محک بزنیم ببینیم می شه شیطونی کرد یه نه؟!!!.....
ساعت 8 امتحان شروع می شد که من تا حدود 8:5 یا 8:6 با خاتون sms بازی می کردم و برنامم رو باش مّچ می کردم که مراقب مهربون اومدو با یه اقتدار خاصی(که اصلا" اصلا" ترسناک نبود)گفت:
- خانوما آقایون جزوه ها یا تو کیف یا این جلو،موبایلام خاموش....
مام گفتیم چشم(بعیده!) ،خلاصه برگه ها پخش شد.یه نگای کلی رو برگه انداختم>>>> 60 نمره صحیح وغلط ،20 نمره مّچینگ،20 نمره<<حدوده 5 تا سوال>> هم تشریحی داده بود.امتحان ما چیه؟ نماتد شناسی درس 2 واحدی!!!!(نمی دونم چرا احساس کرده بود امتحان زبان!؟!؟!!)خلاصه 4 تا صفحه رو تا 8:30 جواب دادیم و همراه با من 7 تای دیگم پاشدن و برگه هارو دادن وساعت ۸:45 همه بیرون بودن و امتحانی که نوشته بود 70 دقیقه وقت داره توی 40 دقیقه تموم شده بود.....
از امتحان که اومدم بیرون،زنگ زدم به خاتون که کلی خندید!!اما خدایی امتحان مامانی بود....جای همتون خالی....
حالام که نمره رو زدن و به کوری چشم عنودان بد گهر با 17.5 پاس شدیم<<exellent>>،البته ناگفته نمونه که استاد گرامی زیر 15 نمره ندادن(راضی به زحمت نبودیم)کاش همه استادا اینجوری بودن!!!!!!
شده بعضی وقتا بخوای شیطونی کنی ولی به خاطر موقعیتت،مکانی که توشی یا قد وقوارت نتونی؟شده یه وقتایی حس کنی که نیاز داری به داد زدن(همینجوری الکی<<فکر کن از روی بیکاری یا همون کرم خودمون>>)اما به خاطر شرایط نتونی؟شده وقتی توی یه کوچه یا خیابون داری راه می ری بزن به سرت که بدویی(همینجوری کشکی)اما نتونی؟شده بخوای یه کوچولو یادی از بچگیات کنی اما یکی باشه که یادت بیاره که تو الآن کی هستی،چی هستی یا یادت بیاره که دیگه بچه نیستی؟شده وقتی می ری توی پارک بری سراغ وسایل بازی(این یکی روخدایی هر وقت می ریم پارک می رم سراغش)و مثلا" تاب بازی کنی یا سرسره سوار شی؟شده بخوای یه کاری رو انجام بدی اما .....
همیشه کسایی هستن که یادت بیارن که کجایی،کی هستی،بزرگ شدی و انجام اینکارا تو سن تو درست نیست.همیشه یه عده هستن که بهت بگن:خجالت بکش بزرگ شدی.همیشه یکی هست بت یادآوری کنه که انجام اینجور کارا رو دیگرون می گذارن پایه اینکه هنوز بچست،بزرگ نشده،پایه احمقیش یا چمی دونم هر چیزی که من و ما ممنکنه اسم بزاریم.همیشه باید اونجوری بگردیم که دیگران می خوان،دیگران می پسندن،دیگران حال می کنن.باید جوری راه بریم،بشینیم،بگیم،بخندیم که دیگران می پسندن.
پس کی مال خودمون باشیم؟!کی به دل خودمون راه بریم؟کی اونجوری بگردیم،اونجوری رفتار کنیم که خودمون می خوایم؟چرا همیشه دیگران مهمتر از خودمونن؟چرا هیچ وقت هیچ کدوممون نمی گیم:من با این لباس،با این طرز رفتار حال می کنم بیخیال بقیه؟چرا هیچکی پیدا نمی شه که اونجور وقتا باهات را بیاد.بابا مگه توقع زیادیه؟فقط یه بار باهام بدو،باهام داد بزن،واسه یه بارم که شده از بعد از اون بار که فکر کردی بزرگ شدی بزار یه کوچولو کودک درونتم بازی کنه،بخنده،بدوه.مگه نه اینکه همیشه همتون از من و ما انتظار دارید اونی باشیم که شما می خواین،باهاتون راه بیایم،همونجوری رفتار کنیم که شما می خواین.پس کی خواسته ی من وما مهمه؟
کم کم که بزرگ می شیم،این تغییرادرونمون رخ می ده.دیگه هیچکدوممون دلمون نمی خواد(شایدم می خواد اما...) یکدوم از اون کارا رو انجام بدیم.نه به خاطر دیگرون،شاید به خاطر اینکه حس می کنیم بچگی فقط یه دورانی داشته که پشت سرش گذاشتیم حالا نوبت جوونیه بعدشم میانسالیو..... .هرچی بزگتر می شیم بر طبق اون چیزایی که همیشه دیدیم و تو خونه واجتماع یاد گرفتیم رفتار می کنیم.همه در حال دویدنیم یه جورایی،هر کسی به شیوه ی خودش.همگی یه زمانی یه جاهایی داد می زنیم(گاهیم فریاد)اما نه الکی،همش دلیل داره.شاید به خاطره دردی که به دل داریم.دویدنمون واسه اینکه هرچی می ریم جلو نمی رسیم.چرا؟؟
|
|